من باشم و خودم.

خرید بک لینک
داشتم فکر میکردم چقد ی روز دوس داشتم از فیلما سر دربیارم و چقدر از نظرم اینایی که زیاد فیلم میدیدن و تا میگفتی چند تا فیلم خوب بگو ی عالم بلد بودن بگن خفن به نظر میرسیدن. حالا ؟ از این جهت به آدم رویاهام نزدیک شدم؛ و بابتش خوشحالم. حس خوب من باشم و خودم....

ما را در سایت من باشم و خودم. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 97 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 3:56

هر چقدر که زمان میگذره بیشتر حس میکنم که دیگه اون آدم ویژه نیس برام.

که دیگه دلم غش نمیکنه واسش. نیلوفر عوض شده. خیلی عوض شده. شاید اونقدر تو مسائل بزرگونه غرق شده که اون پاکی و معصویتش که باعث میشد دلتنگش بشم رو از دست داده. نمیدونم.نمیدونم. فقط اینو میدونم دیگه ویژه نیس واسم .

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ساعت 23:13&nbsp توسط . |


من باشم و خودم....

ما را در سایت من باشم و خودم. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 3:56

بابا یک ساعت پیش اومد تو اتاقم که امروز کی برگشتی از دانشگاه ؟ گفتم صب که مامان بهت گف نرفتم .گفت عه ؟ آها یادم رفته .
:))
باز گذشت یکم . با خنده گفت بخون قبول شی ی لپ تاپ خوب برات میگیرم . ی گوشی بهتر میگیرم .
بلند خندیدم. :))

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 15:51&nbsp توسط . |

من باشم و خودم....

ما را در سایت من باشم و خودم. دنبال می‌کنید

برچسب: ماجراهای, نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 3:56

دو دقه پیش از تو حال گفت نمازتو خوندی ؟ گفتم آره .
میدونست نخوندم و دروغ گفتم . ولی هیچی نگف :))).

گفتم تا تو باشی ازم چیزی رو بازخواست کنی. ~~

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 15:51&nbsp توسط . |


من باشم و خودم....

ما را در سایت من باشم و خودم. دنبال می‌کنید

برچسب: ماجراهای, نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 3:56

از راه اومد و پرسید که رفتی دانشگاه ؟

- نه. +چرا ؟ - حوصله نداشتم. + پس چیکار میکردی از صبح ؟ کی پاشدی؟ - هیچی . علاف میگشتم واسه خودم :)). ده . + نمیدونم بی عقلی چیزی شدی امسال . [غیرمستقیم گفت ک.س.خلی چیزی هستی؟] - =)))) + حیفه این روزا . دیگه تکرار نمیشه. - سه ساله داری همینو میگی. سه ساله داره تکرار میشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 15:55&nbsp توسط . |


من باشم و خودم....

ما را در سایت من باشم و خودم. دنبال می‌کنید

برچسب: ماجراهای, نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 3:56

اومده در اتاقمو باز کرده که چرا تو بیداری؟ که اون گوشی چیه دستت؟ که شب دوازده بخواب و صب هشت پاشو و تا شب گوشی بازی کن ولی باید از دوازده خواب باشی. فهمیدی؟ صبا هم که نمازتو نمیخونی! به اتاق مامان میره و تو راه غر میزنه همچنان. گوشیمو سر من باشم و خودم....

ما را در سایت من باشم و خودم. دنبال می‌کنید

برچسب: ماجراهای, نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: يکشنبه 14 آبان 1396 ساعت: 3:56

صفحه بندی